تبليغاتX
آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

فارسی و ایتالیایی و آذری

شاید برای کسانی که تجربه شاگردی دکتر شیرازی را نداشته اند، این پرسش پیش بیاید که چرا او در نزد دانشجویانش بسیار محبوب و دوست داشتنی بود.در این مورد مطالبی را می آورم  که تا اندازه ای،پاسخ این پرسش را داده باشم.

اولین روز کلاس با دکتر شیرازی بود.پیش از این کلاس، همه ما کما بیش درباره او چیزهایی می دانستیم.می دانستیم که از بنیانگذاران اصلی رشته مرمت در ایران است.کوله باری از تجربه را در پشت خویش دارد.چیزهای بیشتری را من نیز می دانستم.این به دلیل دوستی و همکاری با یکی از شاگردان نزدیک به وی، یعنی مهندس امید خدمه بود. امید بارها برای من از دکتر شیرازی صحبت می کرد. از علم و دانش بی انتهای او درباره مرمت، از سخت گیریهایش و این که پوست دانشجویان و به ویژه کسانی را که دوستشان می دارد، میکند!! و از بداخلاقی هایش، هنگامی که کار طبق دلخواه ایشان پیش نمی رود و نهایت این که بزرگتر و باتجربه تر و دانشمند تر از او در مرمت در ایران وجود ندارد و دکتر شیرازی پدر مرمت ایران است.

بیشتر ما با چنین پیش زمینه ذهنی در کلاس ایشان نشستیم.راستش را بخواهید، آن روزی که دانستیم، دکتر شیرازی، دروس تکنولوژی ساختمان و آسیب شناسی را با ما کار خواهد کرد، بسیار  شاد و خرسند هم شدیم.

روز اول کلاس آمد و دکتر شیرازی وارد کلاس شد.همانی بود که می گفتند، آرام ولی بسیار با ابهت و با هیبت و همچنین بسیار بشاش و پرانرژی.چهره ای چون یک شیر داشت.درس را شروع کرد.از تعریف سازه.صدای آرام، گرم ولی گرفته اش، بر دل می نشست.در همان نیم ساعت اول دیدیم که بسیار با سواد و مسلط بر دانش مرمت است.آن روز اتفاق دیگری نیز افتاد.من همیشه عادت دارم وقتی با دقت به حرفی گوش می دهم،ابروهایم را جمع می کنم.دکتر در آن کلاس به من نزدیک شد و با دقت به صورتم نگاه کرد.بعد لبخندی زد و با مهربانی گفت:چرا اینقدر عصبانی هستی، طوری شده؟ من که متوجه منظور ایشان شده بود، اخمم را باز کردم و گفتم: نه، طوری نیست.بعد استاد به کلاسش ادامه داد.آخر کلاس دوباره به من نزدیک شد و این بار دو دستش را روی صورتم گذاشت و مهربانانه با دستانش ابروهایم را باز کرد و بعد گفت:لبخند بزن!آهان اینطوری! من خودم از این کار استاد خنده ام گرفته بود، ولی با این کارش فهمیدم ، که استادیست که نسبت به دانشجویانش بسیار حساس است و تک تک آنها را زیر نظر دارد.در طول برگزاری کلاسها،  هرچه بیشتر به این مسئله پی بردم.دکتر همواره بچه ها را زیر نظر داشت و اگر احساس می کرد کسی ناراحتی دارد، تلاش می کرد به گونه ای او را کمک کند و یا روحیه دهد.به طرز عجیبی با اخلاق و روحیه همه بچه ها آشنا بود و طرز رفتار او با آنهاو بعضی وقتها اظهار نظرش درباره بعضی از شاگردان، این مسئله را ثابت می کرد.شاید سن و سال و تجربه وی نیز به این قضیه می کرد. دانشجویان زیرک و پر تلاش را بسیار دوست داشت و از آدمهای شر و از زیر کار در رو اصلاً خوشش نمی آمد.یک هفته پیش از سفر آخر و ابدی اش، نزد او بودم.جویای احوال بچه ها بودم.بانگرانی حال یکی از خانمها را می پرسید که بیماری ام اس دارد.برای من جای شگفتی بود که ما با این خانم یکسال است که همکلاس هستیم و این مسئله را نمی دانیم،ولی ایشان می داند!؟این را از خودش پرسیدم، گفت که یک روز دیدم پایش لنگ می زند، پس از پایان کلاس از او علت این مسئله را پرسیدم و او گفت ام اس دارد.دکتر شیرازی از من خواست که ایشان را از احوال این خانم باخبر کنم.چیزی که دیگر هرگز اتفاق نیافتاد.

کلاسهای ایشان ادامه پیدا می کرد و هربار بچه ها با ذوق و شوق بیشتری به کلاس او می آمدند.برای من و دوستانی که اساتیدی را دیده بودیم که هیچ چیز یاد نمی دادند و بچه ها را به اصطلاح می پیچاندند، استاد شیرازی یک نمونه و یک فرصت بی نظیر بود.او به زبانی بسیار ساده، پیچیده ترین مسائل را برای ما بیان می کرد.او آنقدر بزرگ بود که ترسی از این نداشت که ما با دانستن فوت و فن مرمت، جای او را بگیریم.او به راحتی ما را با تجربیات و دانش خویش شریک می کرد.  یکی از  دوستان و هم کلاسی هایم، آقای گلشنی کیا، موقع استراحت، به من می گفت: می بینی آقای سنجابی! دکتر چه درسی میده.حق و حلالش باشه پولی را که می گیره،عجب درسی می گه.واقعاً نوش جونش اون پولی رو که می گیره، هر چقدر هم بگیره باز هم کمه!!

او مثل درختی پربار از دانش و تجربه بود که با مهربانی شاخه هایش را خم می کرد تا ما میوه هایش را بچینیم.

دکتر شیرازی، با این که 70 سال سن داشت و یک بار نیز یک سکته قلبی را پشت سر گذاشته و از درآمد و تمکن مالی برخوردار بود، دمی از آموختن و آموزاندن باز نمی ایستاد.او همواره ایستاده تدریس می کرد. بعضی وقتها که خسته می شد، از بچه ها پوزش می خواست و بر روی صندلی می نشست  و ادامه می داد.راستش را بخواهید، بعضی وقتها با خود می گفتم چرا دکتر این اندازه به خودش فشار می آورد؟! نکند خدای نکرده اتفاقی بیافتد و اتفاق هم افتاد.نفرین به این ترس من که به حقیقت پیوست.

یادش بخیر!

در همان دوران،من کتاب "سازه در معاری" نوشته ماریو سالوادوری را می خواندم و پرسشهایی را که برایم پیش می آمد،یادداشت کرده و پس از پایان کلاس، پیش ایشان می بردم و دکتر با حوصله و مهربانی به پرسشهای من پاسخ می داد.یک روز که به کتابهای ایشان نگاه می کردم،این کتاب را یافتم.دکتر همه آن کتاب را خوانده و در بعضی از جاهای آنها،یادداشتهایی گذاشته بود.

از کتاب گفتم.دکتر شیرازی یک کتاب به زبان ایتالیایی درباره سازه داشت.از من خواست که آن را ترجمه کنم و حتی قرار بود برای این موضوع از طرف سازمان ایکوموس ایران، با من قرارداد ببندد.موضوعی که هرگز فرصت آن پیش نیامد.امیدوارم که فرصتی به من دست دهد تا این خواسته استاد را به جا آورم و به گرامیداشت یاد و نام او، این کتاب را به چاپ برسانم.استاد، کتاب پروفسور کروچی را هم از زبانهای انگلیسی و ایتالیایی به فارسی برگردانده بود و می خواست آن را چاپ کند.اما اجل مهلتش نداد.امیدوارم خانواده و یاران نزدیکش همت کنند و این کار نیمه تمام را به پایان برسانند.من که هر کاری از دستم بربیاید، در این راه دریغ نخواهم کرد.یک بار که کتاب ایتالیایی کروچی را نگاه می کردم، متوجه دست خط و امضای خود کروچی شدم که خطاب به دکتر شیرازی و تقدیم به او نوشته و از ایتالیا کتاب را برایش ارسال کرده بود.دکتر شیرازی یک چهره شناخته شده و جهانی و آبرو و اعتبار جامعه معماری ایران بود.او همواره از ما می خواست که مطالب نوین و به روز دنیا را بخوانیم و برای همین سه کتاب انگلیسی که از مهمترین مرجع های رشته مرمت در دنیا محسوب میشوند( از جمله ترجمه انگلیسی کتاب کروچی) را برای ما آورد و ما را وادار کرد تا کتابها را برای خودمان کپی کنیم و بخوانیم.او همواره آرزو داشت تا دانشجویانش با سواد و فهمیده بار بیایند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:7  توسط شهرام سنجابی  | 

دکتر سیدباقر آیت الله زاده شیرازی هم رفت. به همین راحتی.این تابستان٬یکی از بدترین تابستانهای تمام زندگیم بود.یکشنبه شب ۲۸ مرداد٬ مهندس امید خدمه٬ دوست و همکارم با من تماس گرفت و گفت: بی پدر شدیم!دکتر شیرازی فوت کرد.باورم نمیشد.مگر میشود؟ دکتر که سالم بود!!؟ماشین را برداشتم و به جلوی بیمارستان دی رفتم.شاگردان قدیمی و وفادار دکتر به همراه خانواده اش آنجا بودند.مهندس امید خدمه٬ مهندس پیروز دقوقی و مهندس ملک زاده.امید مرا در آغوش گرفت و زار زار گریه کرد و گفت:پدرمون رفت.من هنوزم باورم نمیشد.مگر میشود؟همین هفته پیش٬نزد دکتر بودم٬مثل همیشه با مهربانی سر به سرم گذاشت و با هم خندیدیم.حال بچه ها را به خصوص یکی از خانمهایی که بیماری ام.اس دارد را پرسید.برایش خیلی نگران بود.جالب اینجاست که من تمام سوالات کلیدی و مهمی را که در مورد حرفه ام و نیز علم مرمت داشتم٬ در آن لحظه از او پرسیدم.این عادت من بود که هر وقت به نزد دکتر می رفتم٬چند پرسش علمی از او می کردم تا دست خالی از پیش او بازنگردم٬ ولی این بار مهمترین پرسشهایی را که ذهن ام را به خود مشغول کرده بود٬ از او پرسیدم.تو گویی که دیگر او را نخواهم دید و این واپسین دیدار ماست.به راستی این ناخودآگاه آدمی چیست و چه ها که نمیکند!!؟دکتر شیرازی به من نامه ای داد تا با با آن به پایگاه پژوهشی فیروز آباد برویم و تحقیقاتمان را تکمیل کنیم. آخر سر هم موقع بازگشت مرا با ماشینی که او را به منزل میبرد٬ مرا به متروی بهارستان رساند.این آخرین دیدار من با استاد بود.استاد مسلم و بی جانشین مرمت بناهای تاریخی در ایران.

لحظاتی بعد٬یکی از بچه های دانشگاه آزاد که نامش را متاسفانه نمیدانم٬ ماجرای مرگ استاد را شرح داد.باور نکردنی ولی واقعی بود.استاد درست سر مراسم بزرگداشت خویش ما را ترک کرده بود و برای همیشه از نزد ما رفته بود.چند دقیقه بعد پسر بزرگ استاد آمد و از ما سپاسگزاری و خداحافظی کرد.شوک زده شده بود.در حال خودش نبود.ولی ما تا ساعت ۱۲ شب آنجا بودیم.شاگردان استاد آنجا ایستاده بودند و تا آن ساعت شب خاطره تعریف می کردند.از خوبیهایش٬دلسوزیهایش٬شوخیهایش و تشر زدنها و دعوا کردنهایش.بچه ها گاه گریه می کردند و گاه با تعریف خاطره ای و یادآوری حرفهای دکتر٬وسط گریه خنده شان می گرفت!!به داخل بیمارستان رفتم.می خواستم به سردخانه بروم و با دکتر برای آخرین بار خداحافظی کنم.درست همانگونه که با مادربزرگم خداحافظی کردم.اما مامور بیمارستان مانع این کار من شد و مرا به سردخانه راه نداد.ناچار بازگشتم و بعد همه با هم خداحافظی کردیم تا روز تشییع جنازه.

از این پس تا چهلم استاد٬ نوشته هایی را درباره او در اینجا خواهم گذاشت که بیشتر آنها را از اینجا و آنجا گرد آوری کرده ام و لا به لای آنها٬ خاطرات خودم را از مراسم تشییع جنازه و نیز مراسم ختم استاد خواهم آورد و در نهایت دیدگاه خودم را درباره دکتر شیرازی و اندیشه هایشان خاطراتم را از او خواهم نوشت.باشد که این بزرگداشت یاد استاد٬ ادای دین کوچکی باشد برای گوشه ای از لطف و مهر او.  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:5  توسط شهرام سنجابی  | 

 

می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد.....گریه گر گریه اگر بگذارد

می نویسم از تو با تو نبودن ها را

سلام مادر بزرگ

یک هفته دیگر درست دو ماه میشود که تو دیگر پیش ما نیستی. هیچ وقت آن روز سیاه را فراموش نمیکنم.بعد از ظهر 11 تیر.ساعت 3 بعد از ظهر.سرانجام تو از میان ما رفتی.پس از 6 ماه زجر، بی خوابی، سرفه های شدید و آن سرطان خون لعنتی.

راستش باورم نمیشود که رفته ای.یک بار بدون اختیار به

آشپزخانه آمدم تا چیزی به تو بگویم.یادم افتاد که دیگر نیستی.چند روز پیش هم دوباره این اتفاق برای من افتاد.راستی تو کجایی؟

مامان! یادش بخیر،25 سال پیش، زمانی که آقاجون هم زنده بود و دست مرا می گرفت و به بازار تبریز و تیمچه مظفریه می برد.چقدر این تیمچه را دوست داشتم. آقاجون با تاجران آنجا معامله می کرد و من هم بر بالای فرشها که روی هم تلنبار شده بود، بازیگوشی می کردم. یادش بخیر زمانی که من را به بازار تبریز می بردی و بوی عطر ها و ادویه جات مرا مست می کرد.بازار شیشه گرخانه،امیر بازاری، خیابان تربیت.یادش بخیر.می دانم آن خاطره خوش از آن بازار و آن خانه تو و آن محله های قدیمی تبریز بود که مرا به معماری و به ویژه معماری ایران علاقه مند کرد. ولی همیشه تو و پدربزرگم برای من نمادی از هویت و تاریخ سرزمینم بودید.نمی دانم چرا؟ نمی دانم.یادش بخیر آن روزهایی که مرا به خانه پدری ات در محله منصور می بردی. محله ای که دارد به وسیله لودر تخریب می گردد و به جایش برجهای تجاری-فرهنگی!!! می سازند.آخر می دانی! در تبریز جا قحطی است و فقط با تخریب بافتهای قدیمی می توان در آنجا برج سازی کرد و مرمت و بهسازی بافتهای تاریخی همچون مرمتی که درشهرهای اروپایی انجام میشود را٬ فقط باید در رویاها دید.در اینجا بهسازی یعنی تخریب بافت قدیمی با لودر و ساختن برج به جای آنها!!!!!!!!! نمی دانم زمانی که بخواهم دست کودکم را بگیرم و بخواهم محله نیاکانش را به او نشان بدهم٬ باید کجا را نشانش بدهم؟ این برجهای بدترکیب را ؟؟!!و یا خودم را راحت کنم و بگویم: ما خانه اجدادی و محله تاریخی نداریم!!! یادش بخیر زنده یاد دکتر شیرازی٬ چندبار به من گفت که اگر اوضاع اینگونه پیش برود٬شما تا ۲۰ سال دیگر چیزی به نام بافت تاریخی نخواهید داشت!!؟؟

مادر بزرگ نازنینم

بعد از رفتن آقاجون، تنها تو بودی که به آن خانه صفا میدادی.خانه ای با چهار باغچه بزرگ و حوضی میان آنها که با درختان مو مسقف شده بود و پر از درختان زیبا،گل،پرندگان،گربه ها و حتی یک خارپشت قشنگ و دوست داشتنی.یادم میاد که یک سریال عروسکی تو تلویزیون نشون میداد که اولش می خوندند:خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره، خونه مادربزرگه شادی و غصه داره.اون خونه چقدر شبیه خانه تو بود و من همیشه به یاد تو ، آن سریال رو کامل نگاه میکردم.یادش بخیر،

این سالها که در تهران بودید، همه خانواده سیزده بدر را کوه می رفتند، اما تو به خاطر پادردت نمی رفتی و من هم همیشه پیش تو مینشستم و سیزده بدر را پیش تو می ماندم.تو می ماندی و برای همه ناهار درست می کردی.

امسال که سیزده بدر به خاطر بیماری ات به خانه شما نیامدیم، به پارک نیاوران رفتیم.یکی از دوستان نازنینم، خیلی اصرار کرد که تو را هم همراه خودمان ببریم.اما من به خاطر بیماری ات ملاحظه ات را کردم و تو را با خود نبردم.ای کاش تو را میبردم، ای کاش.....

مامان جان!

چند سالی بود که تو کم کم آب می رفتی.وقتی نتایج آزمایش سرطان خون تو را تایید کرد،گویی دنیا بر سر من خراب شد.تنها کاری که توانستم برایت انجام دهم، پیدا کردن به اصطلاح بهترین پزشک ممکن بود.چه رنجهایی وحشتناکی که نکشیدی و من فقط نظاره گر آن بودم.در عذاب بودم که چرا نمیتوانم برای تو عزیزترینم کاری انجام دهم.فقط با پریشانی به سرفه ها و بدن نحیفت نگاه می کردم که جز پوست و استخوانی از آن نمانده بود.یادم میاد که در آن روز بهاری، موقعی که در آغوشت کشیدم، چیزی به جز استخوان را در آغوش نگرفتم.پیش خودم میگفتم ای کاش فقط یکسال، فقط یکسال دیگر بمانی و آن شیمی درمانی لعنتی، که درونت را میسوزاند و تو میسوختی و دم بر نمی آوردی که مبادا ما ناراحت شویم، آخر تو چقدر مقید و نجیب بودی، چقدر؟؟هر وقت حالت را میپرسیدم،به دروغ میگفتی که فقط سرفه بدون انقطاعت تو را رنج می دهد و بس.چرا از من دردت را پنهان می کردی،چرا؟

شش ماه زجر و بی خوابی،ای کاش نمیگذاشتیم که تو راشیمی درمانی کنند، ای کاش نمیگذاشتیم.

آیا باور کنم که در این دنیای لعنتی برای درد تو درمانی وجود ندارد؟ مگر میشود باور کرد؟در دنیایی که انواع فضاپیماها را به میلیونها کیلومتر دورتر میفرستند، دستگاهی برای آدمکشی اختراع میکنند که با مغناطیس و ایجاد صوت، آدم میکشد، مگر میشود درمانی برای لوسمی نباشد.به باور من هست.درمانی هست و دارویش هم هست.اما خوب اگر قرار باشد، این دوا و درمانها را بیرون بدهند، دیگر چگونه کمپانی های عظیم داروسازی جهان،میلیارد میلیارد دلار از برکت وجود همین امراض و دردها و بیماری ها ، سود و منفعت کسب کنند؟

 

مادربزرگ نازنینم، تو رفتی با انبوهی از درد و مرا تنها گذاشتی.تنها یاد تو مانده است و عکسها و صدای مهربانت و خاطره هایت.

امسال پیش از عید، به همسرم گفتم که سال بعد، سال خوک است و سالی بدشگون است و بزرگان می روند.همسرم از من خواست که فال بد نزنم.اما تابستان امسال هم تو رفتی، هم پدر دوستم، هم بهترین و دوست داشتنی ترین استادم، دکتر آیت اله زاده شیرازی.

وقتی بچه بودم، موقع خواب شعری برایم می خواندی.داستان مردی آزاده که در سرما و به زحمت به کوه می ورد و از آنجا سیب با خود می آورد، اما عده ای طالمانه زنجیر به گردنش می اندازند و حاصل زحمتش را از او می ربایند و او می گوید که آزاده است و از ظلم عار دارد.یادت می آید؟

اوشودوم و اوشودوم، داغدان آلما داشیدیم، آلمانی مندن آلدیلار، منه ظولوم سالدیلار؛ من ظولوم نان عاری ام.....

مادربزرگ، بقیه این شعر از یادم رفته است.نمی خواهی بقیه آن را برایم بخوانی؟

خانم بزرگ حالا تو کجایی کجا؟ چرا از تو خالی اند همه قصه ها؟

خونه مادربزرگه دیگه قصه نداره، خونه مادربزرگه دیگه شادی نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:31  توسط شهرام سنجابی  |