شاید برای کسانی که تجربه شاگردی دکتر شیرازی را نداشته اند، این پرسش پیش بیاید که چرا او در نزد دانشجویانش بسیار محبوب و دوست داشتنی بود.در این مورد مطالبی را می آورم که تا اندازه ای،پاسخ این پرسش را داده باشم.
اولین روز کلاس با دکتر شیرازی بود.پیش از این کلاس، همه ما کما بیش درباره او چیزهایی می دانستیم.می دانستیم که از بنیانگذاران اصلی رشته مرمت در ایران است.کوله باری از تجربه را در پشت خویش دارد.چیزهای بیشتری را من نیز می دانستم.این به دلیل دوستی و همکاری با یکی از شاگردان نزدیک به وی، یعنی مهندس امید خدمه بود. امید بارها برای من از دکتر شیرازی صحبت می کرد. از علم و دانش بی انتهای او درباره مرمت، از سخت گیریهایش و این که پوست دانشجویان و به ویژه کسانی را که دوستشان می دارد، میکند!! و از بداخلاقی هایش، هنگامی که کار طبق دلخواه ایشان پیش نمی رود و نهایت این که بزرگتر و باتجربه تر و دانشمند تر از او در مرمت در ایران وجود ندارد و دکتر شیرازی پدر مرمت ایران است.
بیشتر ما با چنین پیش زمینه ذهنی در کلاس ایشان نشستیم.راستش را بخواهید، آن روزی که دانستیم، دکتر شیرازی، دروس تکنولوژی ساختمان و آسیب شناسی را با ما کار خواهد کرد، بسیار شاد و خرسند هم شدیم.
روز اول کلاس آمد و دکتر شیرازی وارد کلاس شد.همانی بود که می گفتند، آرام ولی بسیار با ابهت و با هیبت و همچنین بسیار بشاش و پرانرژی.چهره ای چون یک شیر داشت.درس را شروع کرد.از تعریف سازه.صدای آرام، گرم ولی گرفته اش، بر دل می نشست.در همان نیم ساعت اول دیدیم که بسیار با سواد و مسلط بر دانش مرمت است.آن روز اتفاق دیگری نیز افتاد.من همیشه عادت دارم وقتی با دقت به حرفی گوش می دهم،ابروهایم را جمع می کنم.دکتر در آن کلاس به من نزدیک شد و با دقت به صورتم نگاه کرد.بعد لبخندی زد و با مهربانی گفت:چرا اینقدر عصبانی هستی، طوری شده؟ من که متوجه منظور ایشان شده بود، اخمم را باز کردم و گفتم: نه، طوری نیست.بعد استاد به کلاسش ادامه داد.آخر کلاس دوباره به من نزدیک شد و این بار دو دستش را روی صورتم گذاشت و مهربانانه با دستانش ابروهایم را باز کرد و بعد گفت:لبخند بزن!آهان اینطوری! من خودم از این کار استاد خنده ام گرفته بود، ولی با این کارش فهمیدم ، که استادیست که نسبت به دانشجویانش بسیار حساس است و تک تک آنها را زیر نظر دارد.در طول برگزاری کلاسها، هرچه بیشتر به این مسئله پی بردم.دکتر همواره بچه ها را زیر نظر داشت و اگر احساس می کرد کسی ناراحتی دارد، تلاش می کرد به گونه ای او را کمک کند و یا روحیه دهد.به طرز عجیبی با اخلاق و روحیه همه بچه ها آشنا بود و طرز رفتار او با آنهاو بعضی وقتها اظهار نظرش درباره بعضی از شاگردان، این مسئله را ثابت می کرد.شاید سن و سال و تجربه وی نیز به این قضیه می کرد. دانشجویان زیرک و پر تلاش را بسیار دوست داشت و از آدمهای شر و از زیر کار در رو اصلاً خوشش نمی آمد.یک هفته پیش از سفر آخر و ابدی اش، نزد او بودم.جویای احوال بچه ها بودم.بانگرانی حال یکی از خانمها را می پرسید که بیماری ام اس دارد.برای من جای شگفتی بود که ما با این خانم یکسال است که همکلاس هستیم و این مسئله را نمی دانیم،ولی ایشان می داند!؟این را از خودش پرسیدم، گفت که یک روز دیدم پایش لنگ می زند، پس از پایان کلاس از او علت این مسئله را پرسیدم و او گفت ام اس دارد.دکتر شیرازی از من خواست که ایشان را از احوال این خانم باخبر کنم.چیزی که دیگر هرگز اتفاق نیافتاد.
کلاسهای ایشان ادامه پیدا می کرد و هربار بچه ها با ذوق و شوق بیشتری به کلاس او می آمدند.برای من و دوستانی که اساتیدی را دیده بودیم که هیچ چیز یاد نمی دادند و بچه ها را به اصطلاح می پیچاندند، استاد شیرازی یک نمونه و یک فرصت بی نظیر بود.او به زبانی بسیار ساده، پیچیده ترین مسائل را برای ما بیان می کرد.او آنقدر بزرگ بود که ترسی از این نداشت که ما با دانستن فوت و فن مرمت، جای او را بگیریم.او به راحتی ما را با تجربیات و دانش خویش شریک می کرد. یکی از دوستان و هم کلاسی هایم، آقای گلشنی کیا، موقع استراحت، به من می گفت: می بینی آقای سنجابی! دکتر چه درسی میده.حق و حلالش باشه پولی را که می گیره،عجب درسی می گه.واقعاً نوش جونش اون پولی رو که می گیره، هر چقدر هم بگیره باز هم کمه!!
او مثل درختی پربار از دانش و تجربه بود که با مهربانی شاخه هایش را خم می کرد تا ما میوه هایش را بچینیم.
دکتر شیرازی، با این که 70 سال سن داشت و یک بار نیز یک سکته قلبی را پشت سر گذاشته و از درآمد و تمکن مالی برخوردار بود، دمی از آموختن و آموزاندن باز نمی ایستاد.او همواره ایستاده تدریس می کرد. بعضی وقتها که خسته می شد، از بچه ها پوزش می خواست و بر روی صندلی می نشست و ادامه می داد.راستش را بخواهید، بعضی وقتها با خود می گفتم چرا دکتر این اندازه به خودش فشار می آورد؟! نکند خدای نکرده اتفاقی بیافتد و اتفاق هم افتاد.نفرین به این ترس من که به حقیقت پیوست.
یادش بخیر!
در همان دوران،من کتاب "سازه در معاری" نوشته ماریو سالوادوری را می خواندم و پرسشهایی را که برایم پیش می آمد،یادداشت کرده و پس از پایان کلاس، پیش ایشان می بردم و دکتر با حوصله و مهربانی به پرسشهای من پاسخ می داد.یک روز که به کتابهای ایشان نگاه می کردم،این کتاب را یافتم.دکتر همه آن کتاب را خوانده و در بعضی از جاهای آنها،یادداشتهایی گذاشته بود.
از کتاب گفتم.دکتر شیرازی یک کتاب به زبان ایتالیایی درباره سازه داشت.از من خواست که آن را ترجمه کنم و حتی قرار بود برای این موضوع از طرف سازمان ایکوموس ایران، با من قرارداد ببندد.موضوعی که هرگز فرصت آن پیش نیامد.امیدوارم که فرصتی به من دست دهد تا این خواسته استاد را به جا آورم و به گرامیداشت یاد و نام او، این کتاب را به چاپ برسانم.استاد، کتاب پروفسور کروچی را هم از زبانهای انگلیسی و ایتالیایی به فارسی برگردانده بود و می خواست آن را چاپ کند.اما اجل مهلتش نداد.امیدوارم خانواده و یاران نزدیکش همت کنند و این کار نیمه تمام را به پایان برسانند.من که هر کاری از دستم بربیاید، در این راه دریغ نخواهم کرد.یک بار که کتاب ایتالیایی کروچی را نگاه می کردم، متوجه دست خط و امضای خود کروچی شدم که خطاب به دکتر شیرازی و تقدیم به او نوشته و از ایتالیا کتاب را برایش ارسال کرده بود.دکتر شیرازی یک چهره شناخته شده و جهانی و آبرو و اعتبار جامعه معماری ایران بود.او همواره از ما می خواست که مطالب نوین و به روز دنیا را بخوانیم و برای همین سه کتاب انگلیسی که از مهمترین مرجع های رشته مرمت در دنیا محسوب میشوند( از جمله ترجمه انگلیسی کتاب کروچی) را برای ما آورد و ما را وادار کرد تا کتابها را برای خودمان کپی کنیم و بخوانیم.او همواره آرزو داشت تا دانشجویانش با سواد و فهمیده بار بیایند.