تبليغاتX
آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

فارسی و ایتالیایی و آذری

فلسفه مرمت:

هنگامیکه نام مرمت را می شنویم، چه چیزی به ذهن شما می رسد؟ تعمیر یک بنای تاریخی؟ تعمیر برای چه؟فقط برای اینکه متعلق به گذشته هستند و خاطرات ما را از گذشتگان حفظ میکنند؟ یا اینکه به علت اینکه این بناها نشانه ای از هویت ملی و انسانی ما هستند، باید آنها را حفظ و نگهداری کنیم؟کدام یک؟

نوشته زیر تلاش دارد تا بن مایه دانش و علم مرمت را آنگونه که هست(و نه آنگونه که در مورد آن بسیاری می اندیشند)، با دیدی فلسفی وگسترده تر بنگردو نقش پراهمیت و حساس آن را در زندگانی و هستی امروزین بشریت، مورد تجزیه و تحلیل قرار دهد:

 

علت وجود و شکل گیری علم و هنر مرمت

 

برای آغاز این بحث، نخست گوشه هایی از تاریخ پر فراز و نشیب انسان را مورد بررسی قرار می دهیم؛

تمدن بشر در درازای تاریخ ، سه دوره مهم تاریخی را تاکنون پشت سر گذاشته است:

 

1- تمدن دوره غارنشینی( تمدن شکار)

2- تمدن کشاورزی

3- تمدن صنعتی

 

در هر دوره از تاریخ انسانها نوع ویژه ای از معیشت،  باورها و اعتقادات و جهان بینی، خوراک و پوشاک، روابط فردی و جمعی،انتظام بخشی به جامعه(قانون و حکومت) و...و معماری  دوران خویش را ایجاد کرده و می کنند. تمدن صنعتی که امروزه در دوران اوج خویش به سر می برد و در دوره ویژه ای از آن زیر عنوان "عصر اطلاعات" به سر می بریم، تمدنی است که ریشه های آن در رویدادهای مربوط به" دوران رنسانس در اروپا" شکل گرفت و پس از اختراع ماشین بخار توسط جمیز وات انگلیسی در قرن هجدهم پا به هستی بشر گذاشت و پی آیند آن با شکل گیری قدرتهای نوین و بزرگ استعماری ، به ویژه در سالهای 1850-1750 و پس از آن تا پایان جنگ جهانی دوم و رویدادهای وابسته به آن تا دوران کنونی، زندگی بشر را به کلی زیرو رو نموده و موجب دگرگونیهای اساسی در تمامی ابعاد هستی انسان گشته است.

آنچه موجب تمایز اساسی این تمدن با تمدنهای پیشین گشته است، نگاه غیر انسانی آن به طبیعت ، انسانها و جهان هستی به طور کلی است. در تمدنهای گذشته، به ویژه در تمدن کشاورزی(که امروزه اصطلاحاً آن را دوران سنت می نامیم)، انسان در تعامل با طبیعت است و خود را حاکم مطلق العنان جهان هستی نمی پندارد و آن را مورد تجاوز و تخریب خویش قرار نمی دهد. چیزی به طبیعت می دهد تا چیزی از آن بگیرد.این روابط در میان انسانها ساری و جاری است.حتی در  دورانی که روابطی نادرست و استثماری در میان انسانهای آن دوران حاکم شده است،همچون فئودالیسم حاکم بر اروپای قرون وسطی یا ایران دوران ساسانی، باز شاهد نوعی تعامل بین کشاورزان و ملاکان( فئودالها) هستیم و هر یک در برابر منافعی که دیگری برای وی ایجاد میکند، خدماتی را برای او فراهم میکند.ادیان بزرگ بشری در همین دوران شکل میگیرند و بزرگترین اثرهای معماری تاریخ بشر متعلق به همین دوران است.تمامی ابعاد هستی انسانها در این دروان،ناشی از جهان بینی و باورهایی است که ریشه در نگاهی مسالمت آمیز نسبت به جهان هستی و طبیعت و انسان دارد. یک بنای معماری ساخته شده در همین دوران همچون یک خانه سنتی ایرانی مثال خوبی برای این ماجرا می باشد.یک خانه سنتی ایرانی، مکانی است که انسان ایرانی تمامی فضاهایی را که برای آرامش  و برآورده شدن نیازهای خویش بدین منظور لازم دارد(اعم از نیازهای مادی یا معنوی که در مقوله هایی همچون خور و خواب و ورابط فرد با خدا(عبادت)،فردی – فردی و فردی – جمعی تجلی می یابند)، در آن می یابد.نحوه قرار گیری این فضاها، فرم های شکل دهنده به آنها، عناصرمختلف بنا و نیز مصالح شکل دهنده آن همگی ریشه در باورهایی انسانی – الهی و نیز زمینی – آسمانی دارد.همان نگاهی که موجب میشود تا معمار ایرانی، خود را مقید به مسائلی چون مردم واری، حرمت انسانی، استفاده از مصالح بومی، پرهیز از بیهودگی و ... نماید.

از همین روست که یک بنای تاریخی به نوعی آینه تمام نما و منعکس کننده جوانب مختلف(اعم از تکنیکی و فنی، یا فرهنگی – اجتماعی – اعتقادی)همان دورانی است که بنا در آن ساخته شده است.

اما شالوده تمدن صنعتی بر پایه باورهای دیگری است. باورهایی که بر پایه منفعت اندیشی محض و اصالت سود استوار است.آن هم سود و منافعی که گروهی اندک ازانسانها با بهره کشی از انسانهای دیگر، با دراختیار داشتن و مالکیت ابزار تولید به دست می آورند.شاید بتوان عصاره چنین تمدنی را دراین گفته جان فورد، بنیان گذار مشهور کارخانه های فورد بتوان یافت:

من ترجیح می دهم به جای اینکه 100 در صد سود کار خویش را دریافت دارم، 1 درصد سود کار صد نفر انسان دیگر را به دست آورم!!

 بر پایه چنین نگاهی است که تمامی جهان به جز اروپا در سالهای 1850-1750 زیر استعمار و یا استثمار قرار می گیرند.اقتصاد ملی و استقلال بیشتر این کشورها از بین رفته و جای آن را اقتصاد و سرمایه داری وابسته( کمپرادور*) میگیرد؛ به عنوان مثال در دوران امیر کبیر، هنوز بازار محلی ایران، شال کرمان را تولید می کرد و مواد اولیه آن همان کرک بزی بود که در همان محل رشد و نمو پیدا می نمود، شال و ترمه پشتوانه اقتصاد ایران بود و یک ثروت ملی به شمار می رفت.در تاریخ آمده است که یک مامور انگلیسی با دادن رشوه به حاکم کرمان، امتیاز فروش پارچه ماهوتی را در کرمان به دست می آورد و در نتیجه این روند، منسوجات ایران که یکی از مواد صادراتی ما از دوره سلجوقیان بوده است، در دوران قاجار، از رده خارج می شود. به هر حال،بیشتر منابع طبیعی،تاریخی، فرهنگی و انسانی سرزمنیهای تحت استعمار و استثماردر این دوران به طرزی وحشیانه وغیر اخلاقی و غیر انسانی غارت می شوند و در ادامه این فرآیند است که جنگ های اول و دوم جهانی و جنگ سرد( که خود چند جنگ بزرگ همچون جنگ ویئتنام و جنگ کره را در خود مستتر دارد) روی داده و امروزه نیزسرزمین عراق و بین النهرین آماج تهاجم خونین قدرتهای جهانی میشود.

 بر پایه چنین بینشی است که تقسیم کار جهانی در میان کشورهای مختلف انجام میگیرد( به عنوان مثال آمریکای لاتین باید قهوه بکارد و مصر پنبه!! و اگر کشوری محصولی را تولید کند که خواسته قدرتهای جهانی نباشد،با تدبیرهای متفاوت بازار محصولاتش را از بین می برند) و این چنین یک وابستگی جهانی به وجود آورده و خود کنترل این بازار جهانی را در دست می گیرند.

دوباره بر پایه چنین نگاهی است که امروزه طبیعتی که خداوند در اختیار ما قرار داده است، به گونه ای خطرناک، تخریب شده وبدین خاطر ادامه زندگانی و هستی بشر بر روی کره خاکی مورد تهدیدی جدی واقع گشته است.

و از همین روست که در جهان امروزه ما کوه هایی از ثروت و رفاه وتندرستی و خرسندی در نقاطی اندک از جهان در کنار انبوهی از دره های فقر و بیماری ودرد و دربدری و نارضایتی شکل گرفته اند.

 

اما با این حال، همواره انسانهایی آزاد و آزاده بوده اند که با درک چنین شرایطی، خواستار بازگشت انسان به انسانیت خویش بوده و تلاش میکنند تا ارزشها وباورهای انسانی را بر زندگی بشری حاکم کنند.ارزشهایی که با حاکمیت تمدن صنعتی و تفکر اصالت سود( که خود را پشت فلسفه و اندیشه پرطمطراقی زیر نام مدرنیته و تجدد پنهان نموده و به خود نام خردگرایی داده است!!)، کم رنگ شده و یا از بین رفته اند.

بحث علم وهنر یا فن مرمت در چنین فضایی در اروپا شکل گرفت.دورانی که انسانهایی اندیشمند، اندیشناک از تخریب بناها و بافتهای تاریخی در اثرتغییرات شدید ناشی از انقلاب صنعتی در اروپای قرن هجدهم وقرن نوزدهم و نیز انقلاب فرانسه( که موجبات تخریب بسیاری از بناهای تاریخی فرانسه را فراهم آورد) و یادرگیریهاو جنگهای بین دولتهای استعمارگر اروپایی، دریک فضای فکری متاثر از دوران رنسانس (که در آن اندیشمندان و مردم گرایش خاصی به دوران روم باستان یافته بودند) که موجبات پیدایش دو مکتب فکری کلاسیسم و رمانتی سیسم در اروپای آن دوران را فراهم آورده بود، به این باور رسیدند که باید بناهای تاریخی بازمانده را مرمت و حفاظت نموده و یا دست کم ا زتخریب آنها جلوگیری نمود. کشفیات باستان شناسی در همان دوران، به ویژه کشف شهر باستانی پمپی در 1756 و بازسازی دوباره این شهر!! که خود موجب اشتیاق  هرچه بیشتر مردم نسبت به آثار تاریخی گشت، این روند را هرچه سریعتر و قویتر نمود.

در چنین فضایی است که نظریه پردازان یا معمارانی چون ویوله لُدو(فرانسه) یا جان راسکین(انگلستان)، ضمن پافشاری بر ارزشهای والای موجود در بناهای تاریخی، هر یک راهکارهای خود را برای این مهم ارائه نمودند که در ادامه این نظریات و راهکارهای نظری و عملی و تجربیات ناشی از آنها(به ویژه تجربیات مرمت و باززنده سازی شهر پمپی)، منجر به پیدایش علم یا هنر مرمت گشت.

 

مرمت، اندیشه ای برای حفظ  و یکپارچه سازی ارزشهای فرهنگی و تاریخی  

 

پیشتر خواندیم که بناهای سنتی و در مقیاسی بزرگتر بافت های تاریخی، حامل بسیاری از ارزشهای انسانی هستند که بشریت در درازای تاریخ تمدن کشاورزی به وجود آورده بود و شوربختانه بسیاری از این ارزشها به بهانه تجدد و زیر عنوان  پشت سر گذاشتن تاریخ ،کهنه و فرسوده بودن و... و یا به خاطر نوع خاص زندگی صنعتی و ماشینی،دیگر وجود خارجی ندارند.

مرمت یکی از راه هایی است که به ما امکان می دهد که تا ما این ارزشها را (دست کم آن دسته از ارزشهایی را که در فضاهای بناها و بافت های تاریخی تجلی یافته اند) به گونه ای نوین زنده و احیا نماییم.

به گفته استاد بزرگ از دست رفته ام، زنده یاد دکترباقر آیت الله زاده شیرازی ،" مرمت حرکت خلاقانه ای است در جهت بازگرداندن بنا همراه با حفظ ارزشهای آن( بنایی که به زبان امروزه بیان ندارد)، به فضای زندگی ما می باشد".

در واقع ، مرمت بسیاری از ارزشهای دوران سنتی( کشاورزی) را که واجدتعاریفی چون انسانی بودن می باشند را چون حلقه های زنجیر به هم پیوند داده و آنها را به روز کرده و به دوران معاصر وارد می کند.

به عبارتی دیگر:

مرمت، حفظ پیوستگی تاریخی ارزشهاست.

به عبارتی دیگر، باید ببینیم بشر چه ارزشهایی در طول تاریخ ایجاد کرده و چه ارزشهایی را از دست داده است و اکنون چگونه و دنبال چه ارزشهایی باید برود؟

برای آشکار تر شدن مسئله، مصداق هایی را یاد آوری می نمایم؛

یکی از ارزشهایی را که بحث مرمت میتواند آن را دنبال نموده و احیا نماید، بحث اقتصاد و بازار سنتی است. اقتصادی که بزرگترین ویژگی اش درونزا بودن و بهره گیری از منابع و استعدادهای درونی هر جامعه( عدم وابستگی جهانی) و رسیدن منافع آن به مردم همان جامعه است( بر خلاف سرمایه داری کمپرادور که سود اصلی آن به جیب سرمایه داران جهانی سرازیر می شود).حال ببنیم که کشورها و مردمان سرزمین های مختلف چه تجربه هایی را در این زمینه داشته اند؟

اقتصاد سوئد مثال خوبی برای بحث ما می باشد. این اقتصاد در سال 1968 پیشرفته ترین اقتصاد اروپا بود و در همان زمان اقتصاد سنتی آن نقش مهمی درکل اقتصاد کشور سوئد ایفا می کرد.به عنوان مثال، پرورش گوزن، یکی از منابع اقتصادی سوئد از گذشته تا به حال بوده و از این رو دامداری و صنایع سوئد وابسته به پرورش گوزن برنامه ریزی شده بودند و گوزن چرانان سوئد توانسته بودند که شغل خودشان را نیز حفظ کنند و بدین ترتیب با حفظ نوع معیشت و اقتصاد سنتی، فرهنگ و دیگر فعالیتهای وابسته به این نوع معیشت حفظ می شود.

یا آن استاد دانشگاهی که در لیون  فرانسه مشغول به تدریس است، ولی خانه اش دریکی از دهکده های لیون بوده وخانه ای است گلی که دارای باغچه هایی است که چیزی در آنها می کارد و بدین ترتیب هوشیارانه و روشنفکرانه دربست تسلیم مقتضیات زندگی صنعتی نمی گردد.

  یا آنچه که امروزه زیر نام گردشگری روستایی در همین کشور فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی انجام میشود تا بودجه ای به روستاها تزریق شده و فضاهای روستایی که در داخل شهرها قرار گرفته اند، حفظ شوند.خود حفاظت این بافت ها، نقطه کانونی است برای این نوع نگاه ( حفاظت از ارزشها و فرهنگ و معیشت ملی و محلی) و برای آنها اقتصاد تعریف کرده و اجازه نمی دهند که اقتصاد و فرهنگ و اجتماع دوران ماقبل صنعتی به راحتی توسط وسایل صنعتی، تخریب گردند( نمونه ای دیگر از حفظ ارزشها).       کم نیستند کشورهایی که درآمد ملی آنها بر پایه توریسم است.توریسم و گردشگری، اقتصادی مدرن است که پایه اش سنتی است.

یکی دیگر از ارزشهایی که مرمت به دنبال احیا آن می باشد، متعادل کردن رابطه بین انسان و طبیعت است(احیا اکولوژی های انسانی).

در سطور بالا نوشتیم که زندگی انسان در دوره کشاورزی بر پابه تعامل بین انسان و طبیعت و احترام انسان به طبیعت شکل گرفته بود، ولی نگاه کنونی تفکر مدرن و صنعتی نسبت به طبیعت، بینشی متجاوزانه،منفعت طلبانه و حداکثر بهره وری از طبیعت است که واکنش طبیعت به این موضوع را می توانیم در آلودگی آب دریاها و رودخانه ها، مرگ انبوه جانوران آبزی و غیر آبزی، از بین رفتن تدریجی لایه اوزون، گرم شدن زمین و آب شدن یخ های قطبی و دیگر فجایع زیست محیطی ببینیم.پیچیدگی های تمدن مدرن، امروزه عوارضی را به وجود آورده است که منجر به دوری انسان از طبیعت هستی و طبیعت خویش گشته و نتیجه اولیه آن بیماریهای روحی و روانی است که می بینیم.هر زمان رابطه بین انسان و طبیعت به تعادل می رسد، ایجاد نظم، شعور و سلامت می کند.هر اندازه سخت افزار به کار رفته( منابع، مواد و مصالح و امکانات) کمتر بوده و نرم افزاربه کار رفته( هوش انسان) بیشتر باشد،تعادل بیشتر است.در واقع یکی از شاخصه های اصلی سلامت انسان، همین تعادل است که در نتیجه هوشمندی و تطابق وی با طبیعت به دست می آید.اگر جانداری نتواند با طبیعت تطابق پیدا کند،از بین می رود.

ما در معیشت و فرهنگ سنتی، از جمله در معماری سنتی خودمان، اوج این زندگی هوشمندانه و تطابق را می بینیم.هوشمندی در طراحی و شکل گیری بافتهای تاریخی در حداکثر خودش به کار رفته است. با حداقل منابع، انرژی و فرم ، حداکثر ایستایی و راندمان فضایی و زیبایی را ایجاد کرده اند(تفکر و اندیشه مرمتی). به راستی عمق هوشمندی در طراحی بناهای تاریخی شگفت انگیز است. مثال دیگر برای این مسئله، معماری سنتی ما در کویر لوت،یکی از هولناک ترین کویرهای جهان می باشد.در جایی که طوفانها و بادهای مهیب آن حتی دکلهای برق را از جا می کند، ولی نیاکان ما، آن معماری می کنند که می تواند در چنین شرایطی و در آن آب و هوا، صدها سال دوام داشته باشد و در اینجا به جز هوش و تطابق هوشمندانه، چیز دیگری درمیان نیست.

نمونه دیگر آن آبخان است.آبخان جایی است که آبهای سطحی را جمع آوری می کند و اجازه نمی دهد که این آب، خاکهای مفید را بشورد و آنها را تبدیل به خاک مرده( bad land) کند، این آبخان ها، باعث می شوند تا آبها به زیر زمین رفته و ا زآنجا موجبات تغذیه قنات ها را فراهم می کنند.بدین ترتیب سیلابهای بیرون شهر با کانالهایی به درون شهر هدایت میشوند(همین چند عملکردی بودن،بهره گیری بالا از هوش را نشان می دهد).

در ادامه همین موضوع بحث توسعه شهری و اکولوژی انسانی را می بینیم.به عنوان مثال، پیش از این در کرمان، به جای پسته ، انار کاشته می شد و این باغها، تنها باغ نبوده اند، بلکه نوعی اکولوژی شهری بوده اند.در چنین بینشی نخست باغها توسعه داده می شد و سپس خانه ها ساخته می شد. اما امروزه نخست خیابانها را کشیده و هرچه از مزرعه و خانه و باغ است را تخریب می کنند( توسعه شهر از طریق مهندسی ترافیک!) و پس از تبدیل آنها به زمین بایر،شهر را می سازند!! در حالیکه درشهر ایرانی، عنصر اصلی باغ است.

در واقع یکی از اهداف اصلی از مرمت بافتها و باغهای تاریخی،احیای چنین بینشی و چنین روابطی می باشد(روابط متعادل بین انسان و طبیعت).

 

اکنون از زاویه دیگری(نگاهی فلسفی) به مرمت بنگریم؛

 

تعریف فلسفی مرمت

 

مولوی ،اندیشمند بزرگ تاریخ سرزمینمان می گوید:

 

هر زمان نو می شود دنیای ما/ بی خبر از نو شدن اندر بقا

مولوی می گوید دنیا هر لحظه در حال تغییر و نو شدن است،اما ما گمان می کنیم که این دنیا پایدار است و تغییرات را در آن احساس نمی کنیم.

تعبیرپایداری و نو شدن، دو روی یک سکه هستند و این معنا در شریعت و عرفان نیزمنعکس شده است.همه چیز رو به فناست، اما یک ذات باقی است و آن ذات خداوند است. در اینجا نو به نو شدن یعنی اینکه پدیده های هستی از نظمی به نظم دیگر تبدیل می گردند، از یک انرژی به انرژی دیگر تبدیل می شوند.تمام چیزهایی که عینی هستند و ما به ازای خارجی آنها وجود دارند، این تغییر و تحولات را تجربه می کنند.پایداری در جهان هستی، تنها در مورد مفاهیم ذهنی و عقلی میسر است. به عنوان مثال، انسانیت یک چیز کلی است و وجود خارجی ندارد و می بینیم که تعریف ومفهوم انسانیت یک امر پایدار در درازای زندگانی بشر بوده است.همچنین در فلسفه و اندیشه های عرفانی می بینیم، آنچه که در دنیای بیرون است(پدیده های عینی) اصالت ندارند و تصویری از هستی مطلق(مُثُل افلاطونی) می باشند.حتی تغییرات هم اصالت ندارند. این تصاویر همگی نشانه هایی از آن هستی مطلق هستند. ما در دنیای بیرون سیر تجزیه و کثرت را داریم ولی در دنیای عقل، سیر وحدت و پایداری را، عقل ما می خواهد بین پدیده ها یک وحدت و یگانگی به وجود آورد.  دراینجا این پرسش به ذهن می آید که چگونه می توان از این همه تغییر و کثرت به ثبات و پایداری و وحدت رسید؟ تقابل این دو نیرو(وحدت  و تجزیه) از لحاظ فلسفی، مفهوم مرمت را می رساند.تبدیل کثرت به وحدت یک نگاه مرمتی است، ولی آن نو به نو شدن، همان حرکت بیرونی است.تمایل به وحدت ، از مختصات پایداری است، ولی نو به نو شدن از دنیای شیء می آید.

در واقع مرمت ، دادن پاسخ فلسفی است به رابطه بین تغییر و پایداری، به رابطه میان کثرت و وحدت، به رابطه بین هستی و مرگ و رابطه بین نظم و بی نظمی.

یکی از مفاهیمی که در فیزیک نظری کاربرد بسیار دارد، مفهوم آنتروپی است.آنتروپی به تعبیری ساده، یعنی میل و گرایش یافتن به بی نظمی. هنگامی که در یک پدیده بی نظمی حاصل می شود، آنتروپی بالا می رود و در این هنگام است که تغییر اتفاق می افتد و انرژی مکانیکی تبدیل به انرژی گرمایی می شود.یکی از تلاشهای دانشمندان فیزیک ، پیدا کردن یک مدل جهانی برای تبیین تمام پدیده های هستی می باشد و آنتروپی جزء مدلهایی است که در تمام پدیده های هستی وجود دارد.

لوباچفسکی، ریاضی دان معروف نیز، ثابت کرد کرد که هندسه نیز در حال تغییر است و هندسه فقط هندسه اقلیدسی نیست.پس هیچ چیز نیست که در حال تغییر نباشد.تغییر یک اصل ثابت است و پایداری یک امر فلسفی و ذهنی.حرکت و پایداری هر دو از مفاهیم بنیادی زندگانی انسان هستند.

یکی از ادعاهای مرمت این است که میخواهد بی نظمی را تبدیل به نظم کند.آنتروپی را پایین بیاورد و ایجاد استمرار و یکپارچگی( Integrity ) و اتحاد نماید.

یکی از اهداف غایی مرمت، نزدیک کردن مفاهیم امروزی و روزمره به مفاهیم بنیادی حیات است.

بدون این مبانی، یعنی این که انسان مجاز است که بسازد وتخریب کند.یعنی همچون ماشینی که می سازد و خراب می کند و همه چیز را تبدیل به زباله کند.تولید و مصرف کردن، چرخه ای است که گرایش به نظم ندارد و نگاه مرمتی ندارد.

ولی نگاه انسانهای سنتی، همان گونه که در نوشته های بالا آمد، نگاهی مرمتی است وبه حداقل تصرف در طبیعت وایجاد کمترین بی نظمی و بیشترین بهره وری از آن و کمترین مصرف نظر دارد.

بحث یکپارچگی و ایجاد نظم، تنها در بعد نظری و فلسفی مرمت تحقق نمی یابد.بلکه عملاً ما آن را در هر پروژه مرمتی( اعم از بنا یا بافت) شاهد می باشیم.هنگامی که بنا یا بافت، در اثر گذشت زمان، به دلیل دخالت عوامل انسانی یا طبیعی، دچار فرسودگی( چه در کالبد، چه در کارکرد) گشته و فروپاشی و از هم گسیختگی در بنا روی می دهد.این فروپاشی چه در اجزای کالبدی بنا و چه در کارکرد آن و چه در مفاهیم و ارزشهای موجود در آن می تواند اتفاق بیافتد. به عنوان مثال، با فرسودگی در یک بافت سنتی وخالی شدن آن بافت از اهالی و ساکنان اصلی آن، بسیاری از ارزشهای انسانی و اخلاقی که در درازای قرون، در آن بافت و توسط ساکنان آن شکل گرفته بود، کم رنگ شده و از بین می روند و کسانی جای آنها را می گیرند که کوچکترین دلبستگی و یا وابستگی به آن بافت نداشته و حامل فرهنگ هایی هستند که ارتباطی با فرهنگ پیشین ندارد( و حتی می تواند در تقابل با آن باشد) و همین امر می تواند موجبات تخریب هر چه بیشتر بافت را تا مرحله فروپاشی کامل و انهدام آن پیش ببرد.وضعیتی که شوربختانه، امروزه شاهد آن در بسیاری از بافتهای کهن کشورمان در تبریز، تهران و قم و سایر شهرهای تاریخی کشورمان می باشیم.

در اینجاست که مرمت باید وارد شده و ضمن ایجاد نظم و ترمیم گسیختگی ها و آسیبها چه در کالبد بناها و بافت، چه در کارکرد و نیز ارزشهای نهفته در هر دوی آنها (کالبد و کارکرد)، در بافت ایجاد استمرار و یکپارچگی نماید.این یکپارچگی باید بین هر سه پدیده (کالبد، کارکرد و ارزشهای جاری در آنها) ایجاد گردد تا روند آنتروپی در یک بنا یا بافت تاریخی کاهش پیدا کرده تا ما شاهد ادامه حیات(پایداری) در یک بنا یا بافت تاریخی باشیم.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 6:47  توسط شهرام سنجابی  | 

شاید برای کسانی که تجربه شاگردی دکتر شیرازی را نداشته اند، این پرسش پیش بیاید که چرا او در نزد دانشجویانش بسیار محبوب و دوست داشتنی بود.در این مورد مطالبی را می آورم  که تا اندازه ای،پاسخ این پرسش را داده باشم.

اولین روز کلاس با دکتر شیرازی بود.پیش از این کلاس، همه ما کما بیش درباره او چیزهایی می دانستیم.می دانستیم که از بنیانگذاران اصلی رشته مرمت در ایران است.کوله باری از تجربه را در پشت خویش دارد.چیزهای بیشتری را من نیز می دانستم.این به دلیل دوستی و همکاری با یکی از شاگردان نزدیک به وی، یعنی مهندس امید خدمه بود. امید بارها برای من از دکتر شیرازی صحبت می کرد. از علم و دانش بی انتهای او درباره مرمت، از سخت گیریهایش و این که پوست دانشجویان و به ویژه کسانی را که دوستشان می دارد، میکند!! و از بداخلاقی هایش، هنگامی که کار طبق دلخواه ایشان پیش نمی رود و نهایت این که بزرگتر و باتجربه تر و دانشمند تر از او در مرمت در ایران وجود ندارد و دکتر شیرازی پدر مرمت ایران است.

بیشتر ما با چنین پیش زمینه ذهنی در کلاس ایشان نشستیم.راستش را بخواهید، آن روزی که دانستیم، دکتر شیرازی، دروس تکنولوژی ساختمان و آسیب شناسی را با ما کار خواهد کرد، بسیار  شاد و خرسند هم شدیم.

روز اول کلاس آمد و دکتر شیرازی وارد کلاس شد.همانی بود که می گفتند، آرام ولی بسیار با ابهت و با هیبت و همچنین بسیار بشاش و پرانرژی.چهره ای چون یک شیر داشت.درس را شروع کرد.از تعریف سازه.صدای آرام، گرم ولی گرفته اش، بر دل می نشست.در همان نیم ساعت اول دیدیم که بسیار با سواد و مسلط بر دانش مرمت است.آن روز اتفاق دیگری نیز افتاد.من همیشه عادت دارم وقتی با دقت به حرفی گوش می دهم،ابروهایم را جمع می کنم.دکتر در آن کلاس به من نزدیک شد و با دقت به صورتم نگاه کرد.بعد لبخندی زد و با مهربانی گفت:چرا اینقدر عصبانی هستی، طوری شده؟ من که متوجه منظور ایشان شده بود، اخمم را باز کردم و گفتم: نه، طوری نیست.بعد استاد به کلاسش ادامه داد.آخر کلاس دوباره به من نزدیک شد و این بار دو دستش را روی صورتم گذاشت و مهربانانه با دستانش ابروهایم را باز کرد و بعد گفت:لبخند بزن!آهان اینطوری! من خودم از این کار استاد خنده ام گرفته بود، ولی با این کارش فهمیدم ، که استادیست که نسبت به دانشجویانش بسیار حساس است و تک تک آنها را زیر نظر دارد.در طول برگزاری کلاسها،  هرچه بیشتر به این مسئله پی بردم.دکتر همواره بچه ها را زیر نظر داشت و اگر احساس می کرد کسی ناراحتی دارد، تلاش می کرد به گونه ای او را کمک کند و یا روحیه دهد.به طرز عجیبی با اخلاق و روحیه همه بچه ها آشنا بود و طرز رفتار او با آنهاو بعضی وقتها اظهار نظرش درباره بعضی از شاگردان، این مسئله را ثابت می کرد.شاید سن و سال و تجربه وی نیز به این قضیه می کرد. دانشجویان زیرک و پر تلاش را بسیار دوست داشت و از آدمهای شر و از زیر کار در رو اصلاً خوشش نمی آمد.یک هفته پیش از سفر آخر و ابدی اش، نزد او بودم.جویای احوال بچه ها بودم.بانگرانی حال یکی از خانمها را می پرسید که بیماری ام اس دارد.برای من جای شگفتی بود که ما با این خانم یکسال است که همکلاس هستیم و این مسئله را نمی دانیم،ولی ایشان می داند!؟این را از خودش پرسیدم، گفت که یک روز دیدم پایش لنگ می زند، پس از پایان کلاس از او علت این مسئله را پرسیدم و او گفت ام اس دارد.دکتر شیرازی از من خواست که ایشان را از احوال این خانم باخبر کنم.چیزی که دیگر هرگز اتفاق نیافتاد.

کلاسهای ایشان ادامه پیدا می کرد و هربار بچه ها با ذوق و شوق بیشتری به کلاس او می آمدند.برای من و دوستانی که اساتیدی را دیده بودیم که هیچ چیز یاد نمی دادند و بچه ها را به اصطلاح می پیچاندند، استاد شیرازی یک نمونه و یک فرصت بی نظیر بود.او به زبانی بسیار ساده، پیچیده ترین مسائل را برای ما بیان می کرد.او آنقدر بزرگ بود که ترسی از این نداشت که ما با دانستن فوت و فن مرمت، جای او را بگیریم.او به راحتی ما را با تجربیات و دانش خویش شریک می کرد.  یکی از  دوستان و هم کلاسی هایم، آقای گلشنی کیا، موقع استراحت، به من می گفت: می بینی آقای سنجابی! دکتر چه درسی میده.حق و حلالش باشه پولی را که می گیره،عجب درسی می گه.واقعاً نوش جونش اون پولی رو که می گیره، هر چقدر هم بگیره باز هم کمه!!

او مثل درختی پربار از دانش و تجربه بود که با مهربانی شاخه هایش را خم می کرد تا ما میوه هایش را بچینیم.

دکتر شیرازی، با این که 70 سال سن داشت و یک بار نیز یک سکته قلبی را پشت سر گذاشته و از درآمد و تمکن مالی برخوردار بود، دمی از آموختن و آموزاندن باز نمی ایستاد.او همواره ایستاده تدریس می کرد. بعضی وقتها که خسته می شد، از بچه ها پوزش می خواست و بر روی صندلی می نشست  و ادامه می داد.راستش را بخواهید، بعضی وقتها با خود می گفتم چرا دکتر این اندازه به خودش فشار می آورد؟! نکند خدای نکرده اتفاقی بیافتد و اتفاق هم افتاد.نفرین به این ترس من که به حقیقت پیوست.

یادش بخیر!

در همان دوران،من کتاب "سازه در معاری" نوشته ماریو سالوادوری را می خواندم و پرسشهایی را که برایم پیش می آمد،یادداشت کرده و پس از پایان کلاس، پیش ایشان می بردم و دکتر با حوصله و مهربانی به پرسشهای من پاسخ می داد.یک روز که به کتابهای ایشان نگاه می کردم،این کتاب را یافتم.دکتر همه آن کتاب را خوانده و در بعضی از جاهای آنها،یادداشتهایی گذاشته بود.

از کتاب گفتم.دکتر شیرازی یک کتاب به زبان ایتالیایی درباره سازه داشت.از من خواست که آن را ترجمه کنم و حتی قرار بود برای این موضوع از طرف سازمان ایکوموس ایران، با من قرارداد ببندد.موضوعی که هرگز فرصت آن پیش نیامد.امیدوارم که فرصتی به من دست دهد تا این خواسته استاد را به جا آورم و به گرامیداشت یاد و نام او، این کتاب را به چاپ برسانم.استاد، کتاب پروفسور کروچی را هم از زبانهای انگلیسی و ایتالیایی به فارسی برگردانده بود و می خواست آن را چاپ کند.اما اجل مهلتش نداد.امیدوارم خانواده و یاران نزدیکش همت کنند و این کار نیمه تمام را به پایان برسانند.من که هر کاری از دستم بربیاید، در این راه دریغ نخواهم کرد.یک بار که کتاب ایتالیایی کروچی را نگاه می کردم، متوجه دست خط و امضای خود کروچی شدم که خطاب به دکتر شیرازی و تقدیم به او نوشته و از ایتالیا کتاب را برایش ارسال کرده بود.دکتر شیرازی یک چهره شناخته شده و جهانی و آبرو و اعتبار جامعه معماری ایران بود.او همواره از ما می خواست که مطالب نوین و به روز دنیا را بخوانیم و برای همین سه کتاب انگلیسی که از مهمترین مرجع های رشته مرمت در دنیا محسوب میشوند( از جمله ترجمه انگلیسی کتاب کروچی) را برای ما آورد و ما را وادار کرد تا کتابها را برای خودمان کپی کنیم و بخوانیم.او همواره آرزو داشت تا دانشجویانش با سواد و فهمیده بار بیایند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:7  توسط شهرام سنجابی  |