لحظاتی بعد٬یکی از بچه های دانشگاه آزاد که نامش را متاسفانه نمیدانم٬ ماجرای مرگ استاد را شرح داد.باور نکردنی ولی واقعی بود.استاد درست سر مراسم بزرگداشت خویش ما را ترک کرده بود و برای همیشه از نزد ما رفته بود.چند دقیقه بعد پسر بزرگ استاد آمد و از ما سپاسگزاری و خداحافظی کرد.شوک زده شده بود.در حال خودش نبود.ولی ما تا ساعت ۱۲ شب آنجا بودیم.شاگردان استاد آنجا ایستاده بودند و تا آن ساعت شب خاطره تعریف می کردند.از خوبیهایش٬دلسوزیهایش٬شوخیهایش و تشر زدنها و دعوا کردنهایش.بچه ها گاه گریه می کردند و گاه با تعریف خاطره ای و یادآوری حرفهای دکتر٬وسط گریه خنده شان می گرفت!!به داخل بیمارستان رفتم.می خواستم به سردخانه بروم و با دکتر برای آخرین بار خداحافظی کنم.درست همانگونه که با مادربزرگم خداحافظی کردم.اما مامور بیمارستان مانع این کار من شد و مرا به سردخانه راه نداد.ناچار بازگشتم و بعد همه با هم خداحافظی کردیم تا روز تشییع جنازه.
از این پس تا چهلم استاد٬ نوشته هایی را درباره او در اینجا خواهم گذاشت که بیشتر آنها را از اینجا و آنجا گرد آوری کرده ام و لا به لای آنها٬ خاطرات خودم را از مراسم تشییع جنازه و نیز مراسم ختم استاد خواهم آورد و در نهایت دیدگاه خودم را درباره دکتر شیرازی و اندیشه هایشان خاطراتم را از او خواهم نوشت.باشد که این بزرگداشت یاد استاد٬ ادای دین کوچکی باشد برای گوشه ای از لطف و مهر او. ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
