تبليغاتX
آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

آموزش معماری و شهرسازی و مرمت

فارسی و ایتالیایی و آذری

دکتر سیدباقر آیت الله زاده شیرازی هم رفت. به همین راحتی.این تابستان٬یکی از بدترین تابستانهای تمام زندگیم بود.یکشنبه شب ۲۸ مرداد٬ مهندس امید خدمه٬ دوست و همکارم با من تماس گرفت و گفت: بی پدر شدیم!دکتر شیرازی فوت کرد.باورم نمیشد.مگر میشود؟ دکتر که سالم بود!!؟ماشین را برداشتم و به جلوی بیمارستان دی رفتم.شاگردان قدیمی و وفادار دکتر به همراه خانواده اش آنجا بودند.مهندس امید خدمه٬ مهندس پیروز دقوقی و مهندس ملک زاده.امید مرا در آغوش گرفت و زار زار گریه کرد و گفت:پدرمون رفت.من هنوزم باورم نمیشد.مگر میشود؟همین هفته پیش٬نزد دکتر بودم٬مثل همیشه با مهربانی سر به سرم گذاشت و با هم خندیدیم.حال بچه ها را به خصوص یکی از خانمهایی که بیماری ام.اس دارد را پرسید.برایش خیلی نگران بود.جالب اینجاست که من تمام سوالات کلیدی و مهمی را که در مورد حرفه ام و نیز علم مرمت داشتم٬ در آن لحظه از او پرسیدم.این عادت من بود که هر وقت به نزد دکتر می رفتم٬چند پرسش علمی از او می کردم تا دست خالی از پیش او بازنگردم٬ ولی این بار مهمترین پرسشهایی را که ذهن ام را به خود مشغول کرده بود٬ از او پرسیدم.تو گویی که دیگر او را نخواهم دید و این واپسین دیدار ماست.به راستی این ناخودآگاه آدمی چیست و چه ها که نمیکند!!؟دکتر شیرازی به من نامه ای داد تا با با آن به پایگاه پژوهشی فیروز آباد برویم و تحقیقاتمان را تکمیل کنیم. آخر سر هم موقع بازگشت مرا با ماشینی که او را به منزل میبرد٬ مرا به متروی بهارستان رساند.این آخرین دیدار من با استاد بود.استاد مسلم و بی جانشین مرمت بناهای تاریخی در ایران.

لحظاتی بعد٬یکی از بچه های دانشگاه آزاد که نامش را متاسفانه نمیدانم٬ ماجرای مرگ استاد را شرح داد.باور نکردنی ولی واقعی بود.استاد درست سر مراسم بزرگداشت خویش ما را ترک کرده بود و برای همیشه از نزد ما رفته بود.چند دقیقه بعد پسر بزرگ استاد آمد و از ما سپاسگزاری و خداحافظی کرد.شوک زده شده بود.در حال خودش نبود.ولی ما تا ساعت ۱۲ شب آنجا بودیم.شاگردان استاد آنجا ایستاده بودند و تا آن ساعت شب خاطره تعریف می کردند.از خوبیهایش٬دلسوزیهایش٬شوخیهایش و تشر زدنها و دعوا کردنهایش.بچه ها گاه گریه می کردند و گاه با تعریف خاطره ای و یادآوری حرفهای دکتر٬وسط گریه خنده شان می گرفت!!به داخل بیمارستان رفتم.می خواستم به سردخانه بروم و با دکتر برای آخرین بار خداحافظی کنم.درست همانگونه که با مادربزرگم خداحافظی کردم.اما مامور بیمارستان مانع این کار من شد و مرا به سردخانه راه نداد.ناچار بازگشتم و بعد همه با هم خداحافظی کردیم تا روز تشییع جنازه.

از این پس تا چهلم استاد٬ نوشته هایی را درباره او در اینجا خواهم گذاشت که بیشتر آنها را از اینجا و آنجا گرد آوری کرده ام و لا به لای آنها٬ خاطرات خودم را از مراسم تشییع جنازه و نیز مراسم ختم استاد خواهم آورد و در نهایت دیدگاه خودم را درباره دکتر شیرازی و اندیشه هایشان خاطراتم را از او خواهم نوشت.باشد که این بزرگداشت یاد استاد٬ ادای دین کوچکی باشد برای گوشه ای از لطف و مهر او.  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 22:5  توسط شهرام سنجابی  | 

 

می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد.....گریه گر گریه اگر بگذارد

می نویسم از تو با تو نبودن ها را

سلام مادر بزرگ

یک هفته دیگر درست دو ماه میشود که تو دیگر پیش ما نیستی. هیچ وقت آن روز سیاه را فراموش نمیکنم.بعد از ظهر 11 تیر.ساعت 3 بعد از ظهر.سرانجام تو از میان ما رفتی.پس از 6 ماه زجر، بی خوابی، سرفه های شدید و آن سرطان خون لعنتی.

راستش باورم نمیشود که رفته ای.یک بار بدون اختیار به

آشپزخانه آمدم تا چیزی به تو بگویم.یادم افتاد که دیگر نیستی.چند روز پیش هم دوباره این اتفاق برای من افتاد.راستی تو کجایی؟

مامان! یادش بخیر،25 سال پیش، زمانی که آقاجون هم زنده بود و دست مرا می گرفت و به بازار تبریز و تیمچه مظفریه می برد.چقدر این تیمچه را دوست داشتم. آقاجون با تاجران آنجا معامله می کرد و من هم بر بالای فرشها که روی هم تلنبار شده بود، بازیگوشی می کردم. یادش بخیر زمانی که من را به بازار تبریز می بردی و بوی عطر ها و ادویه جات مرا مست می کرد.بازار شیشه گرخانه،امیر بازاری، خیابان تربیت.یادش بخیر.می دانم آن خاطره خوش از آن بازار و آن خانه تو و آن محله های قدیمی تبریز بود که مرا به معماری و به ویژه معماری ایران علاقه مند کرد. ولی همیشه تو و پدربزرگم برای من نمادی از هویت و تاریخ سرزمینم بودید.نمی دانم چرا؟ نمی دانم.یادش بخیر آن روزهایی که مرا به خانه پدری ات در محله منصور می بردی. محله ای که دارد به وسیله لودر تخریب می گردد و به جایش برجهای تجاری-فرهنگی!!! می سازند.آخر می دانی! در تبریز جا قحطی است و فقط با تخریب بافتهای قدیمی می توان در آنجا برج سازی کرد و مرمت و بهسازی بافتهای تاریخی همچون مرمتی که درشهرهای اروپایی انجام میشود را٬ فقط باید در رویاها دید.در اینجا بهسازی یعنی تخریب بافت قدیمی با لودر و ساختن برج به جای آنها!!!!!!!!! نمی دانم زمانی که بخواهم دست کودکم را بگیرم و بخواهم محله نیاکانش را به او نشان بدهم٬ باید کجا را نشانش بدهم؟ این برجهای بدترکیب را ؟؟!!و یا خودم را راحت کنم و بگویم: ما خانه اجدادی و محله تاریخی نداریم!!! یادش بخیر زنده یاد دکتر شیرازی٬ چندبار به من گفت که اگر اوضاع اینگونه پیش برود٬شما تا ۲۰ سال دیگر چیزی به نام بافت تاریخی نخواهید داشت!!؟؟

مادر بزرگ نازنینم

بعد از رفتن آقاجون، تنها تو بودی که به آن خانه صفا میدادی.خانه ای با چهار باغچه بزرگ و حوضی میان آنها که با درختان مو مسقف شده بود و پر از درختان زیبا،گل،پرندگان،گربه ها و حتی یک خارپشت قشنگ و دوست داشتنی.یادم میاد که یک سریال عروسکی تو تلویزیون نشون میداد که اولش می خوندند:خونه مادربزرگه هزارتا قصه داره، خونه مادربزرگه شادی و غصه داره.اون خونه چقدر شبیه خانه تو بود و من همیشه به یاد تو ، آن سریال رو کامل نگاه میکردم.یادش بخیر،

این سالها که در تهران بودید، همه خانواده سیزده بدر را کوه می رفتند، اما تو به خاطر پادردت نمی رفتی و من هم همیشه پیش تو مینشستم و سیزده بدر را پیش تو می ماندم.تو می ماندی و برای همه ناهار درست می کردی.

امسال که سیزده بدر به خاطر بیماری ات به خانه شما نیامدیم، به پارک نیاوران رفتیم.یکی از دوستان نازنینم، خیلی اصرار کرد که تو را هم همراه خودمان ببریم.اما من به خاطر بیماری ات ملاحظه ات را کردم و تو را با خود نبردم.ای کاش تو را میبردم، ای کاش.....

مامان جان!

چند سالی بود که تو کم کم آب می رفتی.وقتی نتایج آزمایش سرطان خون تو را تایید کرد،گویی دنیا بر سر من خراب شد.تنها کاری که توانستم برایت انجام دهم، پیدا کردن به اصطلاح بهترین پزشک ممکن بود.چه رنجهایی وحشتناکی که نکشیدی و من فقط نظاره گر آن بودم.در عذاب بودم که چرا نمیتوانم برای تو عزیزترینم کاری انجام دهم.فقط با پریشانی به سرفه ها و بدن نحیفت نگاه می کردم که جز پوست و استخوانی از آن نمانده بود.یادم میاد که در آن روز بهاری، موقعی که در آغوشت کشیدم، چیزی به جز استخوان را در آغوش نگرفتم.پیش خودم میگفتم ای کاش فقط یکسال، فقط یکسال دیگر بمانی و آن شیمی درمانی لعنتی، که درونت را میسوزاند و تو میسوختی و دم بر نمی آوردی که مبادا ما ناراحت شویم، آخر تو چقدر مقید و نجیب بودی، چقدر؟؟هر وقت حالت را میپرسیدم،به دروغ میگفتی که فقط سرفه بدون انقطاعت تو را رنج می دهد و بس.چرا از من دردت را پنهان می کردی،چرا؟

شش ماه زجر و بی خوابی،ای کاش نمیگذاشتیم که تو راشیمی درمانی کنند، ای کاش نمیگذاشتیم.

آیا باور کنم که در این دنیای لعنتی برای درد تو درمانی وجود ندارد؟ مگر میشود باور کرد؟در دنیایی که انواع فضاپیماها را به میلیونها کیلومتر دورتر میفرستند، دستگاهی برای آدمکشی اختراع میکنند که با مغناطیس و ایجاد صوت، آدم میکشد، مگر میشود درمانی برای لوسمی نباشد.به باور من هست.درمانی هست و دارویش هم هست.اما خوب اگر قرار باشد، این دوا و درمانها را بیرون بدهند، دیگر چگونه کمپانی های عظیم داروسازی جهان،میلیارد میلیارد دلار از برکت وجود همین امراض و دردها و بیماری ها ، سود و منفعت کسب کنند؟

 

مادربزرگ نازنینم، تو رفتی با انبوهی از درد و مرا تنها گذاشتی.تنها یاد تو مانده است و عکسها و صدای مهربانت و خاطره هایت.

امسال پیش از عید، به همسرم گفتم که سال بعد، سال خوک است و سالی بدشگون است و بزرگان می روند.همسرم از من خواست که فال بد نزنم.اما تابستان امسال هم تو رفتی، هم پدر دوستم، هم بهترین و دوست داشتنی ترین استادم، دکتر آیت اله زاده شیرازی.

وقتی بچه بودم، موقع خواب شعری برایم می خواندی.داستان مردی آزاده که در سرما و به زحمت به کوه می ورد و از آنجا سیب با خود می آورد، اما عده ای طالمانه زنجیر به گردنش می اندازند و حاصل زحمتش را از او می ربایند و او می گوید که آزاده است و از ظلم عار دارد.یادت می آید؟

اوشودوم و اوشودوم، داغدان آلما داشیدیم، آلمانی مندن آلدیلار، منه ظولوم سالدیلار؛ من ظولوم نان عاری ام.....

مادربزرگ، بقیه این شعر از یادم رفته است.نمی خواهی بقیه آن را برایم بخوانی؟

خانم بزرگ حالا تو کجایی کجا؟ چرا از تو خالی اند همه قصه ها؟

خونه مادربزرگه دیگه قصه نداره، خونه مادربزرگه دیگه شادی نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 20:31  توسط شهرام سنجابی  |